مرتضى مطهرى

344

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

الآن نفس من با دنياى بيرون متحد شده است ؛ نه ، اين را اساسا احدى نگفته است . مقصود در آنجا اتحاد عالم با « علم به غير » است نه با وجود عينى غير ؛ كه آن « علم به غير » را « معلوم بالذات » مىنامند ، چون آن شىء خارجى به تبع « اين » معلوم شده است . پس در واقع معلوم اصلى و ذاتى من علم من است و آن معلوم خارجى به تبع علم من معلوم است . از اين جهت است كه معلوم خارجى را « معلوم بالعرض » مىنامند و معلوم ذهنى را « معلوم بالذات » . و ثانيا در اينجا هم كه مىگوييم نفس متحد مىشود با علم خودش ، اين اتحاد با اتحاد عالم و معلوم در آنجا - يعنى در علم نفس به ذات - فرق دارد . در آنجا اصلا معنايش « يكى » است . در اينجا معنايش اين است كه يك مرتبه‌اى از مراتب نفس كه حالت بالقوه را دارد با آن علم و ادراك يكى مىشود آنچنانكه يك امر بالقوه با يك امر بالفعل يكى مىشود و آنچنانكه يك ماده با صورت بعدى يكى مىشود . پس معناى « اتحاد » در اينجا با معناى « اتحاد » در آنجا فرق دارد . در آنجا در واقع « وحدت » بود نه اتحاد ، ولى در اينجا « اتحاد » است ، يعنى دو چيز يكى مىشوند ؛ امر بالقوه با امر بالفعل ( وقتى كه به صورت امر بالفعل درآمد ) يكى مىشود . « 1 »

--> ( 1 ) بنابراين نفس در هر مرتبه‌اى نمىتواند در آن واحد به معلومات مختلف علم داشته باشد . استاد : چرا ؟ چطور نمىتواند ؟ - براى اينكه نمىتواند هم تحول پيدا بكند به صورت حسى اين معلوم و هم به صورت حسى آن معلوم ديگر . استاد : چرا ، مىتواند ؛ يعنى هر مرحله‌اى حكمش جداست . يك وقت شما مسألهء « توجه » را مطرح مىكنيد كه نفس در آن واحد آيا مىتواند به همهء اينها توجه داشته باشد ؟ اتفاقا مسألهء « توجه » بيشتر دليل بر « وحدت » است . انسان در حالى كه دارد يك چيزى را به دقت مىبيند نمىتواند چيز ديگر را به دقت بشنود ، يا يك چيزى را كه به دقت مىشنود نمىتواند روى يك چيز ديگر به دقت مطالعه كند و حال آنكه از نظر جهازات حسى كه فرق نمىكند ؛ من كه چشمهايم باز است به هر حال آن صورت حسى بايد در چشم من بيايد ؛ صوت هم كه مىآيد بايد در گوش من وارد شود . از نظر شرايط مادى هيچ فرق نمىكند . ولى از نظر تحويل گرفتن اينطور نيست . اين خودش دليل بر اين است كه يك قوهء واحد است كه هم مىشنود هم مىبيند هم لمس مىكند هم تخيل مىكند هم فكر مىكند ، همهء اين كارها را مىكند ، و توجهش به يك شىء مانع توجهش به شىء ديگر است . اين بيشتر دليل بر وحدت است . منتها در باب نفس مسألهء عمده اين است كه نفس يك واحدى است در عين كثرت و كثيرى است در عين وحدت . نفس واحدى است كثير و كثيرى است واحد ؛ يعنى يك واحد صاحب مراتب است ، كه اين مسأله يعنى مسألهء اينكه نفس وحدتى در عين كثرت دارد و كثرتى در عين وحدت دارد از مسائل بسيار